ای خدای عرفه
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]


بسم الله الغافر الذنب الکبیر و یعفو عن کثیر


آينده را دريابيم
....

خيلي وقت ها گناه کرده و توبه را موکول به آينده مي کنيم

عرفه همان آينده ايست که به
خود وعده داده ايم



************************

جبل الرحمه همان جايي است که سالار شهيدان (عاشق و معشوق خدا) رو به کعبه
عرفات رااز اشک سيراب کرد
سپيدي اين کوه از خود نيست، شعاعی از نور آن
مناجات است

********************************

خدایا چگونه‌ دعوی‌ عزت‌ كنم‌ و حال‌ آن‌ كه‌ مرا (به‌
حكم‌ بندگی‌) در ذلت‌ نهاده‌ ای‌

و چگونه‌ دارای‌ عزت‌ نباشم‌ در صورتی‌ كه‌ نسبت‌
بندگی ‌به‌ تو دارم‌

*************************************

عرفه رایک بار بخوانید، عاشق می
شوید

*****************************************

اگربه فرض كه هيچ دليلي بر حقانيت و صلاحيت
امام حسين (ع) نباشد ,بعد آدم يك بار دعاي عرفه بخواند

مي شود به "حسين" ايمان نياورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ ديوانه اش نشود؟ آيا
چنين چيزي امكان دارد؟

“دکتر شريعتي”

**************************************************

اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاكَ كَانّى اَراكَ

خدايا چنان مرا ترسان خود كن كه گويا
مى بينمت

***********************

من آنم كه

  پيمان بستم و شكستم
بد عهدي كردم
و.............


....... و
اكنون باز گشته ام

باز آمده ام با كوله باري از گناه و اقرار به گناه
 

ای خدای عرفه
 


ای خدای عرفه
تو چقدر به من نزديكي با اين همه فاصله اي كه من از تو
گرفته ام


چگونه نا اميد باشم در حالي كه تو تنها اميد مني؟

*****************************************************

مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ اِلى دَليلٍ يَدُلُّ
عَليْكَ

کی پنهانی که نیاز به برهانی برای دلالت بر تو باشد

****************************************************

ليس لانفسکم ثمن الا الجنه فلا تبيعوها بغيرها

ارزش وجودي شما جز بهشت چيز ديگري نيست. پس خود را به غير از بهشت
نفروشيد.
"امام علي (علیه السلام)  "
 



نخستین نماز استاد ملحد آمریکایی
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

جفری لانگ که در خانواده‌ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده است، در 18 سالگی ملحد می‌شود. او بعدها از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه‌ای ترجمه شده از قرآن کریم هدیه گرفت و پس از سه سال مطالعه آن، اسلام آورد. به گزارش جهان به نقل از فارس، نماز جویبار پاکی، راه رسیدن به کمال، ستون نور، پیچک راه عاشق، نور الانوار، سیم وصل میان انسان و خدا، تسلی‌بخش دل‌های خسته، توانایی پرواز در آسمان معنویات، سرچشمه نیکی‌ها و جاری شدن زیبایی‌ها در جویبار عشق است، بر آن شدیم که زیبایی‌های نماز را در قالب داستان به تصویر بکشیم که بخش دوم آن در ادامه می‌آید: * داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ روزی که مسلمان شدم ،امام مسجد کتابچه‌ای درباره‌ چگونگی ادای نماز به من داد، ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند، همه به شدت اصرار می‌کردند که راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلاً آرام آرام پیش بری. پیش خودم گفتم: آیا نماز این‌قدر سخت است؟ ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنج‌گانه را به زودی شروع کنم، آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت‌های نماز را با خودم مرور می‌کردم و توی ذهنم تکرار می‌کردم، همین‌طور آیات قرآنی که باید می‌خواندم و هم‌چنین دعاها و اذکار واجب نماز را. از آن‌جایی که چیزهایی که باید می‌خواندم به عربی بود، باید آن‌ها را به عربی حفظ می‌کردم و معنی‌اش را هم به انگلیسی فرا می‌گرفتم، آن کتابچه را ساعت‌ها مطالعه کردم تا آن‌که احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم، ساعت پایانی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم. داخل دستشویی آن کتابچه را روبه‌روی خودم بر روی سنگ روشویی گذاشتم و صفحه‌ی چگونگی وضو را باز کردم، دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم، مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می‌دهد! وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در‌ حالی‌که آب از سر و صورت و دست و پاهام می‌چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند. وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود، ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته‌ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم، بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش‌هایم بالا بردم، طوری‌که لاله گوشم را لمس کردم. بعد با صدایی پایین الله‌اکبر گفتم، امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می‌کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم. ناگهان یادم آمد که پرده‌ها را نکشیده‌ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه‌ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد؟! نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آن‌جا نیست، وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده‌ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم، یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم: الله‌اکبر. با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی‌شد، به آرامی سوره‌ فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره‌ کوتاهی را به عربی خواندم، ولی فکر نمی‌کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می‌شنوید، متوجه می‌شد چه می‌گویم!!پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم، به ‌طوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست‌هایم را بر روی زانویم گذاشتم، احساس خجالت کردم، چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم، برای همین خوشحال بودم که تنها هستم. در همین حال که در رکوع بودم، عبارت «سبحان‌ ربی ‌العظیم وبحمده» را بارها تکرار کردم، پس از آن ایستادم و گفتم: سمع ‌الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد حس کردم قلبم به شدت می‌تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد، چون وقت سجده رسیده بود، در حالی‌که داشتم به محل سجده نگاه می‌کردم، سر جایم خشکم زد... جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می‌آمدم، ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم، نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی‌ام بر روی زمین کوچک کنم... به مانند بنده‌ای که در برابر سرورش کوچک می شود. احساس کردم پاهایم بسته شده‌اند و نمی‌توانند خم شوند، بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده‌ها و قهقهه‌های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی‌که در برابر آن‌ها تبدیل به یک احمق شده‌ام، نگاه می‌کنند، تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دل‌سوزی و تمسخر آن‌ها خواهم شد، انگار صدای آن‌ها را می‌شنیدم که می‌گویند: بیچاره جف! عرب‌ها در سانفرانسیسکو عقلش را گرفته‌اند! شروع کردم به دعا: خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم کمکم کن... نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم، الان روی دو زانوی خود نشسته بودم... سپس چند لحظه مردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم... ذهنم را از همه‌ افکار خالی کردم و گفتم: سبحان‌ ربی ‌الأعلی... الله‌ اکبر این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را هم‌چنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند. الله‌ اکبر و دوباره پیشانی‌ام را بر زمین گذاشتم. در حالی‌که نفس‌هایم به زمین برخورد می‌کرد، جمله‌ سبحان‌ ربی‌ الأعلی را خود به خود تکرار می‌کردم، مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم، الله اکبر برای رکعت دوم ایستادم، به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده، برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم، اما هر مرحله آسان‌تر از مرحله‌ قبل به نظر می‌رسید تا این‌که در آخرین سجده در آرامش تقریباً کاملی به سر می‌بردم. سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم، در حالی‌که در اوج بی حسی قرار داشتم، هم‌چنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم... خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن این‌قدر با خودم جنگیدم. در حالی‌که سرم را شرم‌آگین پایین انداخته بودم، به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می‌دانی من از جایی دور آمدم... هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلاً تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر‌ممکن است. موجی من را در بر گرفت که هیچ‌‌گونه نمی‌توانم وصفش کنم، جز این‌که آن حس به «سرما» شبیه، بود و حس کردم که از نقطه‌ای داخل سینه‌ام بیرون می‌تابد، چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم، حتی یادم هست که داشتم می‌لرزیدم، جز این‌که این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت، گو این‌که «رحمت» به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد. سپس بدون این‌که سببش را بدانم گریه کردم، اشک‌ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه‌ام به شدت بلند شد، هرچه گریه‌ام شدیدتر می‌شد حس می‌کردم که نیرویی خارق‌العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می‌گیرد، این گریه نه برای احساس گناه نبود... گر چه این گریه نیز شایسته من بود... و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوش‌حالی... مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره‌ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می‌ریزد. در حالی‌که این‌ها را می‌نویسم از خودم می‌پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست، مدتی همان‌گونه بر روی دو زانو و در حالی‌که به سوی زمین خم بودم و صورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می‌گریستم. وقتی در پایان، گریه‌ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم، آن تجربه به حدی غیر‌عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم، آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب‌تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم، اما مهم‌ترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم. قبل از این‌که از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم: «خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم!». * مطالعه سه سال بر روی قرآن، استاد آمریکایی را مسلمان کرد داستانی که خواندید، روایت اولین نماز دکتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است که برگرفته از کتاب «Even Angels Ask » (حتی فرشتگان نیز می‌پرسند) اثر اوست. جفری لانگ که در خانواده‌ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی ملحد می‌شود، وی از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه‌ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه‌ آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد. وی تاکنون چند کتاب درباره‌ تجربه ایمان خود نوشته که از این میان می‌توان به کتاب «نبرد برای ایمان» اشاره کرد.

نیاز به امام زمان (عج )
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

 
این داستان واقعی جالب از استاد رائفی پور را لطفا گوش کنید و روش فکر کنید

واقعا شنیدنیه
 
( البته حواستون سمت بد آموزی های احتمالیش نرود:) happy;) wink)

 
نیاز به امام زمان عج


 
 و یا از لینک زیر دانلود کنید


مدت زمان : 00:03:31

حجم فایل : 915 کیلوبایت

سازنده : سبحان پيروي

=-=-=-=-=-=-=
دانلود فایل



به خدا اعتماد کنید
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

 
گاهی اوقات از خودمان می پرسیم:
انجام چه اشتباهی باعث شده که مستحق چنین شرایطی شوم؟

چرا خدا اجازه می دهد این طور چیزها برای من اتفاق بیافتد؟
در این مورد تعبیری را بخوانید:

دختری به مادرش می گوید چطور همه چیز برای او اشتباه پیش می رود؟
شاید او در امتحان ریاضی رد شده!
در همین احوال نامزدش هم او را رها کرده...

در اوقاتی چنین غمناک یک مادر خوب دقیقا می داند چه چیز دخترش را دلخوش می کند...

”من یه کیک خوشمزه درست می کنم“

مادر دخترش را در آغوش می کشد و او را به آشپزخانه می برد در حالی که دختر تلاش می کند لبخند بزند.

در حالی که مادر وسایل و مواد لازم را آماده می کند، و دخترش مقابل او نشسته، مادر می پرسد:

- عزیزم یه تکه کیک می خوای؟
- آره مامان! تو که حتما می دونی من چقدر کیک دوست دارم!

- بسیار خوب، مقداری از روغن کیک بخور.
دختر با تعجب جواب می ده: چی؟ نه ابدا!

- نظرت در مورد خوردن دو تا تخم مرغ خام چیه؟
در مقابل این حرف مادر، دختر جواب می ده: شوخی می کنین؟

- یه کم آرد؟
- نه مامان مریض می شم!

مادر جواب داد:
همه اینا نپخته هستن و طعم بدی دارن اما اگه اونا رو با هم استفاده کنی، اونوقت یه کیک خوشمزه رو درست می کنن.


خدا هم همین طور عمل می کند!

هنگامی که ما از خودمان می پرسیم:

چرا او ما را در چنین شرایط سختی قرار داده، در حقیقت ما نمی فهمیم تمام این وقایع کی، کجا و چه چیزی را به ما می بخشد.


فقط او می داند و او هم نخواهد گذاشت که ما شکست بخوریم.

نیازی نیست ما در عوامل و موقعیتهایی که هنوز خامند فرو برویم.

به خدا اعتماد کنیم و چیزهای فوق العاده ای را که به سوی ما می آیند، ببینیم.



خدا ما را خیلی دوست دارد...

او هر بهار گل ها را برای ما می فرستد

او هر صبح طلوع خورشید را می سازد...

و هر وقت شما نیاز به حرف زدن داشتید او برای شنیدن آنجاست

او می تواند در هر جایی از جهان زندگی کند

اما او قلب تو را برای زندگی انتخاب کرده...

 https://fbcdn-sphotos-e-a.akamaihd.net/hphotos-ak-ash4/408622_470308232990466_323524263_n.jpg
کیک بزرگی داشته باشید! نوش جان!


جدول تعیین قد و وزن آقایان و خانوم های محترم
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

 

 

 
 

14-16

19-17

20-24

25-29

30-39

40-59

60-69

 

155

48 49 50 52 55 58 61  

156

49 50 51 53 55 59 61

157

50 51 52 54 56 60 61

158

50 51 52 54 57 60 62

159

51 52 53 55 58 61 63

160

51 52 53 55 58 62 64

161

52 53 54 56 59 63 65

162

53 54 54 56 59 63 65

163

53 55 55 57 60 64 66

164

54 56 56 58 61 64 66

165

55 56 56 58 62 65 67

166

55 56 57 58 62 65 67

167

56 57 57 59 62 65 68

168

57 58 58 60 63 67 69

169

57 58 59 61 63 67 70

170

58 59 60 61 64 68 70

171

58 59 60 62 65 69 71

172

59 60 61 63 65 70 72

173

60 61 62 63 66 70 73

174

61 61 62 64 67 71 73

175

61 62 63 65 68 72 74

176

62 63 64 65 68 73 75

177

63 63 64 66 68 73 75

178

63 64 65 67 69 74 76

179

64 65 66 68 70 75 77

180

65 66 67 69 71 76 78
 

 

 

 

 
 

14-16

19-17

20-24

25-29

30-39

40-59

60-69

 

155

47

52

56

59

60

62

61

 

156

48

53

56

60

61

62

62

157

49

53

57

60,5

62

63

63

158

50

54

58

61

62,5

64

63,5

159

51

55

59

62

63

64,5

64

160

51

56

60

62,5

64

65

64,5

161

52

56

60

63

64,5

66

65

162

53

57

61

64

64,5

67

65,5

163

54

58

62

64,5

65

67,5

66

164

55

59

62

65

66

68

67

165

55

59

63

65,5

67

69

68

166

56

60

64

66

68

70

68,5

167

57

61

64

66,5

69

71

69

168

58

61

65

67

69,5

72

70

169

59

62

65

68

70

73

71

170

60

63

66

68,5

71

73,5

72

171

60

63

66

69

72

74

72,5

172

61

64

67

70

73

74,5

73

173

62

65

68

70,5

74

75

74

174

63

66

69

71

75

76

75

175

64

66

70

72

76

77

76

176

65

67

70

73

76,5

77,5

77

177

66

68

71

73

77

78

78

178

66

69

71

74

78

79

79

179

67

70

72

75

79

80

79,5

180

68

70

73

75,5

79

80

80



در های آسمان
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه(شفقنا)

امام صادق (ع) فرمودند:چهار کس هستند که دعایشان باز نگردد،

درهای آسمان برای آنها باز شود وبه عرش رسند:

دعای پدر برای فرزندش،نفرین مظلوم برآنکه به او ستم کرده،

دعای عمره کننده تا به وطن باز گردد،دعای روزه دار تا وقتی افطار کند.



آنقــدر مرا سرد کرد ...
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

آنقدر مرا سرد کرد
از خودش
از عشقش...
حالا...به جای دل بستن .... یخ بسته ام
آهای!!
روی احساسم پا نگذارید! لیز می خورید...........



نیمکت های ذهن شما
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

آیا شما هم نیمکت...دارید؟

روزی لویی شانزدهم در محوطه ي کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ي قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو 3سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!
فلسفه ي عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!
 
روزانه چه کارهای بیهوده ای را انجام می دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟
آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده، اعتقادات دینی و جامعه مشاهده میکنید؟


بهترین برادر
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

 

 
          بهترين برادر          
  امام عسكرى سلام الله علیه :  
   
  خَيرُ إخوانِكَ مَن نَسِيَ ذَنبَكَ، وذَكَرَ إحسانَكَ إلَيهِ  
   
  بهترين برادر تو آن كسى است كه گناه و خطاى تو را به خودش، فراموش كند و خوبی هایت را به او یاد آوری نماید .  
   
  دوستی در قرآن و حدیث: ح 478
 
 
 
 
   
                             
کتابخانه :: مراقبات ماه رمضان  :: خوراک حدیث روز
  سه شنبه 14 شهريور 1391       17 شوال 1433       4 سپتامبر 2012  


چگونه به سؤال کودکان درباره خدا به درستی جواب دهیم؟
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

بیش‌تر کودکان، با طرح سوال‌های غیرمنتظره درباره‌ موضوعات مختلفی از جمله خدا، موجب شگفتی بزرگسالان می‌شوند. مشکل بسیاری از کودکان، این است که والدین‌شان، انرژی آن‌ها را صرف همه چیز، از کلاس‌های هنری و ورزشی گرفته تا رایانه می‌کنند، اما از درس ایمان غافل‌اند. آن‌ها فراموش می‌کنند که آن‌چه می‌گویند و عمل می‌کنند یا نمی‌گویند و عمل می‌کنند، تاثیر ماندگاری بر کودک می‌گذارد.

جهت مطالعه کامل به ادامه ی مطلب مراجعه شود

ارسالی ازsh-tfr



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران