برای دوری از ریا ، لاحول و لا قوه الا بالله را زیاد بگویید.
برای درمان عصبانیت ، صلوات زیاد بفرستید .
برای تمرکز فکر ، لا اله الا الله زیاد بگویید .
برای رفع اختلاف زوجین ، صدقه متعدد به افراد متعدد بدهید.
برای دوری از ریا ، لاحول و لا قوه الا بالله را زیاد بگویید.
برای درمان عصبانیت ، صلوات زیاد بفرستید .
برای تمرکز فکر ، لا اله الا الله زیاد بگویید .
برای رفع اختلاف زوجین ، صدقه متعدد به افراد متعدد بدهید.
زبان یك تكه گوشت كوچك است، اما امان از وقتی كه نسنجیده به حركت در آید؛ چهها كه نمیگوید! نگاهش كه میكنی، میبینی ادعا خیلی دارد؛ اما حریف این تكه گوشت نمیشود... و چه درندهای است این تكه گوشت كوچك در دهان كه وقتی رها شود، از هجومش در امان نخواهی بود! خوب كه بنگری، میبینی اگر حرف نزده باشی، كلام و سخن و در اصل، این تكه گوشت در اختیار توست؛ گویی گروگان توست. اما وقتی لب به سخن میگشایی و زبان را رها میكنی تا در كام بچرخد ... آنگاه تو در گرو آن هستی. ضربالمثل قدیمیها را یادت هست: «حرف نگفته را همیشه میتوان گفت». پس: مزن بیتأمل به گفتار، دم نكو گو، اگر دیر گویی چه غم؟ مراقب زبانت باش كه اگر بیدقتی كنی، گاهی زبانت، حرفهای درونی و اسرار پنهانیات را فاش میكند و گاه با همین زبان، از زبان شیطان سخن میگویی و سخنگوی او میشوی كه «شیطان تو را به عنوان مركب سواری خویش قرار میدهد و به مزدوری خود میگیرد و از زبان تو، حرف خود را به دیگران میرساند». مگر نه اینكه سخن گفتن جزء عمل است و دربارهاش بازخواست خواهی شد و مگر نه اینكه اگر بیشتر سخن گویی، خطایت هم بیشتر خواهد شد! پس، كمتر سخن گوی كه كم حرفی نشانه خردمندی است: «إذا تَمَّ العَقلُ نَقَصَ الكَلامُ»مراقب زبانت باش كه رنگ رخساره خبر میدهد از سرّ ضمیر: «مَا أضْمَرَ أحدٌ شیئاً إلاّ ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَصَفَحاتِ وَجْهِهِ 3؛ هیچ كس چیزی را پنهان نمیكند، مگر آن كه از لغزشهای زبانش و تغییرات چهرهاش آشكار میشود». وقتی طلا و نقره یا درّی گرانبها داری، میكوشی تا خوب نگهداریاش كنی و از گزند آفات محفوظش داری، اما برای زبانت چه كردهای؟ چقدر كوشیدهای تا بیهوده لب به سخن نگشایی و سخن بیجا نگویی كه نكند با سخنی نعمتی سلب شود یا كیفری فراهم آید؟... ... و این زبان ... شگفتا از كارش كه اگر مهار نشود و لجام گسیخته باشد، چه گناهان كه نمیكند، چه آبروها كه نمیریزد، چه دوستیها كه به دشمنی بدل نمیشود، چه پشیمانیها كه پیش نمیآید، چه دلها را كه نمیشكند و چه اسراری را كه فاش نمیكند... و به راستی اندیشه كردن كه «چه بگویم؟»، به از پشیمان شدن كه «چرا گفتم؟». تا ندانی كه سخن عین صواب است، مگوی... مَّا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ الاَّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِید منبع: زهرا رضاییان - گروه دین و اندیشه تبیان 1 . نهج البلاغه، خطبه 192. 2 . همان، حكمت 71. 3 . همان، حكمت 26. 4 . بزرگمهر حكیم. 5 . بابا افضل. 6 . ق ﴿50﴾ : 18.
كم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی
چـیزی كه نپرسند تو از پیش مـــگوی
دادنـد دو گــوش و یـــك زبـان از آغــاز
یعنی كه دو بشنو و یكی بیش مگوی
--------------------------------------------------------------------------------
هیچ وقت این دو جمله رو نگو:
١)ازت متنفرم ٢)دیگه نمیخوام ببینمت
هیچ وقت با این دو نفر همصحبت نشو:
١)از خود متشکر ٢)وراج
هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن:
١)پدر ٢)مادر
هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو:
١)نمیتونم ٢)بد شانسم
هیچ وقت این دو تا کارو نکن:
١)دروغ ٢)غیبت
�هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن :
١)آرامش در اعتیاد ٢)امنیت دور از خانه
همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار:
١)آرامش با یاد خدا ٢)دعای پدر و مادر
همیشه دوتا چیز و به یاد بیار:
١)دوستای گذشته رو ٢)خاطرات خوبت رو
همیشه به این دو نفر گوش کن:
١)فرد با تجربه ٢)معلم خوب
همیشه به دو تا چیز دل ببند:
١)صداقت ٢)صمیمیت
* * * بقیه جمله ها در ادامه مطلب* * *
آسمانم دلم برای تـو، آنقدر تنگ می شودکه آغـوشمبرایـــش کهکشان است !!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“دلتنگى”
حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش رامیکنددلتنگتم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خیاط خوبی ست خدا
اما
دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!…
شاید بی هوا
تنگ به سینه ام کوک زد…
بقیشونو تو ادامه مطلب بخونید
ضمن عرض سلام و تسلیت به مناسبت ایام سوگواری سومین امام شیعیان حضرت اباعبدالله حسین(ع) لطفا این فایل زیر را دانلود نموده و مطالعه نمایید تا به وقایعی که در دهه اول محرم رخ داده آشنایی بیشتر پیدا کنید.

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه ی تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
" فریدون مشیری"

محدوده آزمون: از صفحه برکه غدیر تا صفحه بیابان کربلا
غدیر یعنی یک روز گرم و صد هزار نفر جمعیتی که همسفر پیامبری عاشق شدهاند، «حریص علیکم وبالمومنین رئوف رحیم»
غدیر یعنی آخرین ایستگاه، از آخرین حج، از وداع پیامبر با امتش، زادگاهش و آیینش...
آئینی که به خاطر آن حمزهاش را قربانی کرد. خدیجهاش را در رنج و غربت از دست داد و سالهای جوانیاش را، همه وجود و هستی و آبرویش را، بسیار یاران فداکارش را در این راه داد.
غدیر یعنی آنها که عقب ماندهاند، برسند. آنها که جلو رفتهاند برگردند، تا همه با ولایت حرکت کنند.
یعنی همه ادامه رسالت در شاهراه خروشان ولایت...

«که اگر این آیه را به مردم ابلاغ نکنی! رسالتت را به انجام نرسانده ای! »
رسولی عاشق، مردمانی از حج بازگشته، زیر گرمای داغ آفتاب بیابان، گویی هنوز معرفت این مردمان به قدری نیست که تاب بیاورند حضور دو آفتاب دیگر را در کنار آفتاب!! چطور و پس از حجی ابراهیمی آن هم با داشتن چنین همسفرانی میشود بیعت کرد و تبریک گفت و چندی بعد...
چندی بعد، مدینه و غربت و بیت الاحزان زنی تنهای تنها، که نه از درد پهلو، بلکه از درد قلبی که از امت پدر شکسته، دور از مردم مدینه میگرید. که به خاطر گریه های مدامش او را به شکوه آمدهاند!
راستی چقدر حافظه عاشقی این مردمان حقیر است!!
چندی بعد، مدینه و علی. با دستهای بسته؛ و علی با شمشیری در نیام. شمشیری که یک ضربهاش به عبادت ثقلین میارزید. وبازوانی بسته! بازوانی که درب قلعهها از جا دریده بود. باور اینکه بشود دستهای علی را بست، دشوار است. باور اینکه بشود درب خانه زهرا «فاطمه بضعه منی» را به آتش کشید، دشوار است.
مگر اینکه علی شمشیر از نیام بیرون نیاورد، تا اسلام با همان اسمش هم که شده بماند؛ و زهرای اطهر به سوگ محسن نشست و اولین شهید ولایت شد تا اذان بر سر منارهها بماند، حتی بدون «اشهد ان علی ولی الله»
و اگر غدیر را بزرگترین بد عهدی مردمان تاریخ ننامیم پس آنرا چه نام دهیم!؟
غدیر کربلای عوام بود، کربلا غدیر خواص ...
در غدیر با آنکه بیعت گرفته شد! جفا شد. اما در کربلا با آنکه بیعت برداشته شد، وفا شد.
و امروز اگر ما هستیم با هزاران عهد صبح گاهی، و او هنوز نیامده...
ما هستیم با هزاران العجل، با هزاران ندبه و آه و اشک، ما هستیم و او هنوز نیامده...
شاید، شاید ما از جنس مردمان حاضر در آن روز گرم کنار آن برکه هستیم که او هنوز نیامده...
اما شاید هم باید با عبور از آزمونهای سخت زندگی امروز و آزمون عهدهایی از جنس «ما اهل کوفه نیستیم علی ...»
ثابت کنیم که ما، اگر چه کربلایی نیستیم اما! خدا کند که کوفی نباشیم!