نوشته شده توسط : baran20

به نام خدا

 

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد... 

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...مرد جوان عصا

زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم مینالید.موعد عروسی

فرا رسید زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود وشوهراو

هم کور شده بود مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که

شوهرش نابینا باشد... 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،مرد عصایش

را کنار گذاشت و چشمانش را گشود... همه تعجب کردند... مرد گفت:

من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم...



تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 دی 1404 | ارسال نظر(0)
از غصه ی فراغت با که سخن توان گفت ؟ !جایی که بین یاران محرم مرا نباشد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران