جمله های زیبا و پر معنا
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

 

 

هیچ وقت این دو جمله رو نگو:
١)ازت متنفرم ٢)دیگه نمیخوام ببینمت

 

 

 

هیچ وقت با این دو نفر همصحبت نشو:
١)از خود متشکر ٢)وراج

 

هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن:
١)پدر ٢)مادر

 

 

هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو:
١)نمیتونم ٢)بد شانسم

 

هیچ وقت این دو تا کارو نکن:
١)دروغ ٢)غیبت

 

هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن :
١)آرامش در اعتیاد ٢)امنیت دور از خانه

 

همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار:
١)آرامش با یاد خدا ٢)دعای پدر و مادر

 

همیشه دوتا چیز و به یاد بیار:
١)دوستای گذشته رو ٢)خاطرات خوبت رو

 

همیشه به این دو نفر گوش کن:
١)فرد با تجربه ٢)معلم خوب

 

همیشه به دو تا چیز دل ببند:
١)صداقت ٢)صمیمیت

 

 * * * بقیه جمله ها در ادامه مطلب* * *



پیامک های دلتنگی
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

آسمانم دلم برای تـو، آنقدر تنگ می شودکه آغـوشمبرایـــش کهکشان است !!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“دلتنگى”
حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش رامیکنددلتنگتم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


خیاط خوبی ست خدا
اما
دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!…
شاید بی هوا
تنگ به سینه ام کوک زد…

بقیشونو تو ادامه مطلب بخونید



داستان عاشقان
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

ضمن عرض سلام و تسلیت به مناسبت ایام سوگواری سومین امام شیعیان حضرت اباعبدالله حسین(ع) لطفا  این فایل زیر را دانلود نموده و مطالعه نمایید تا به وقایعی که در دهه اول محرم رخ داده آشنایی بیشتر پیدا کنید.

1 Attached file| 1.6MB

 

 



قسمت حذف شده ی شهادت حضرت عباس (ع) در فیلم مختار نامه
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

با توجه به ایام ماه محرم فکر کردم مطلب و کلیپ زیر براتون جالب باشه، فقط مشکلش اینه که چهره حضرت عباس را نشان میدهد
ضمن تشکر از دوستی که این مطلب را برای بنده ارسال کردند

 
 
آنچه ميرباقري نشان نداد
دانلود بخش‌هاي حذف شده سريال مختارنامه +‌لينك
 
 
مجموعه مختارنامه از آن دست فيلم‌هاي فاخر توليد شده در كشور است كه براي سال‌ها در اذهان مي‌ماند.
 به گزارش ايران آباد، در حالي كه بيش از يك سال از پخش اين مجموعه مي‌گذرد و اكنون شبكه Ifilm در حال پخش مجدد آن است، قسمتي از بخش‌هاي حذف شده آن كه لو رفته در دنياي مجازي منتشر شده است.
 
بر اساس اين گزارش، محمد كلهر در وبسايت خود با اشاره به اين موضوع مي‌نويسد: داود ميرباقري کارگردان کاربلد مجموعه مختار نامه سکانس‌هاي مذکور را که حدود ۱۸ دقيقه از سريال را شامل مي‌شد، به طور کلي حذف کرد. او راضي نشد با ترفندهاي کامپيوتري يا از طريق اضافه‌کردن نور روي صورت حضرت عباس(ع) در تدوين اين سکانس‌ها را نمايش دهد تا همگان در آرزوي ديدن يل کرب‌وبلا (با بازي کاوه فتوحي) بمانند.
 البته نسخه‌اي که لو رفته،‌ نسخه کارگردان و در اصطلاح DVD Screen است.
 
اين ۹ دقيقه جانسوز در دو کيفيت mp4 با حجم ۲۹ مگابايت و ۳gp (مخصوص موبايل) با حجم ۱۶ مگابايت، به ترتيب از اينجا و اينجا قابل مشاهده و دانلود است.


دل ِ تنگ
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

 

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ 
دل دیوانه ی تنها دل تنگ 
منشین در پس این بهت گران 
مدران جامه جان را مدران 
مکن ای خسته درین بغض درنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است 
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین 
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین 
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین 
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین 
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند 
نه همین در غمت اینگونه نشاند 
با تو چون دشمن دارد سر جنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ 
ناله از درد مکن 
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن 
با غمش باز بمان 
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان 
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ  

                                                                           " فریدون مشیری"    

 

 



دمشق در آخر الزمان
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

  
در مورد فتنه‌ها و علائم ظهور و آنچه در دمشق اتفاق می‌افتد،
روایات بسیاری از شورش‌ها، جنگ‌ها و
 زلزله‌ها در شام و دمشق، خبر می‌دهد. امّا از
آنجا که سفیانی از دمشق خروج می‌کند،
نقش آنجا پررنگ‌تر می‌شود.
در برخی از روایات سفیانی از «وادی یابس»
(مرز بین سوریه و اردن) ظهور
می‌کند و در برخی دیگر از دمشق می‌آید
 
توضیحات بیشتر در لینک زیر

دمشق در آخر الزمان



محدوده آزمون
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

محدوده آزمون: از صفحه برکه غدیر تا صفحه بیابان کربلا

غدیر یعنی یک روز گرم و صد هزار نفر جمعیتی که هم‌سفر پیامبری عاشق شده‌اند، «حریص علیکم وبالمومنین رئوف رحیم»

غدیر یعنی آخرین ایستگاه، از آخرین حج، از وداع پیامبر با امتش، زادگاهش و آیینش...

آئینی که به خاطر آن حمزه‌اش را قربانی کرد. خدیجه‌اش را در رنج و غربت از دست داد و سالهای جوانی‌اش را، همه وجود و هستی و آبرویش را، بسیار یاران فداکارش را در این راه داد.

غدیر یعنی آن‌ها که عقب مانده‌اند، برسند. آن‌ها که جلو رفته‌اند برگردند، تا همه با ولایت حرکت کنند.

یعنی همه ادامه رسالت در شاهراه خروشان ولایت...

«که اگر این آیه را به مردم ابلاغ نکنی! رسالتت را به انجام نرسانده ای! »

رسولی عاشق، مردمانی از حج بازگشته، زیر گرمای داغ آفتاب بیابان، گویی هنوز معرفت این مردمان به قدری نیست که تاب بیاورند حضور دو آفتاب دیگر را در کنار آفتاب!! چطور و پس از حجی ابراهیمی آن هم با داشتن چنین هم‌سفرانی می‌شود بیعت کرد و تبریک گفت و چندی بعد...

چندی بعد، مدینه و غربت و بیت الاحزان زنی تنهای تنها، که نه از درد پهلو، بلکه از درد قلبی که از امت پدر شکسته، دور از مردم مدینه می‌گرید. که به خاطر گریه های مدامش او را به شکوه آمده‌اند!

راستی چقدر حافظه عاشقی این مردمان حقیر است!!

چندی بعد، مدینه و علی. با دست‌های بسته؛ و علی با شمشیری در نیام. شمشیری که یک ضربه‌اش به عبادت ثقلین می‌ارزید. وبازوانی بسته! بازوانی که درب قلعه‌ها از جا دریده بود. باور اینکه بشود دست‌های علی را بست، دشوار است. باور اینکه بشود درب خانه زهرا «فاطمه بضعه منی» را به آتش کشید، دشوار است.

مگر اینکه علی شمشیر از نیام بیرون نیاورد، تا اسلام با همان اسمش هم که شده بماند؛ و زهرای اطهر به سوگ محسن نشست و اولین شهید ولایت شد تا اذان بر سر مناره‌ها بماند، حتی بدون «اشهد ان علی ولی الله»

و اگر غدیر را بزرگ‌ترین بد عهدی مردمان تاریخ ننامیم پس آن‌را چه نام دهیم!؟

غدیر کربلای عوام بود، کربلا غدیر خواص ...

در غدیر با آنکه بیعت گرفته شد! جفا شد. اما در کربلا با آنکه بیعت برداشته شد، وفا شد.

و امروز اگر ما هستیم با هزاران عهد صبح گاهی، و او هنوز نیامده...

ما هستیم با هزاران العجل، با هزاران ندبه و آه و اشک، ما هستیم و او هنوز نیامده...

شاید، شاید ما از جنس مردمان حاضر در آن روز گرم کنار آن برکه هستیم که او هنوز نیامده...

اما شاید هم باید با عبور از آزمون‌های سخت زندگی امروز و آزمون عهدهایی از جنس «ما اهل کوفه نیستیم علی ...»

ثابت کنیم که ما، اگر چه کربلایی نیستیم اما! خدا کند که کوفی نباشیم!



=== خوشبختی ===
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

خوشبختی، داشتن ِ دوست داشتنی ها نیست!

دوست داشتن داشتنی هاست.

***



ای خدای عرفه
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]


بسم الله الغافر الذنب الکبیر و یعفو عن کثیر


آينده را دريابيم
....

خيلي وقت ها گناه کرده و توبه را موکول به آينده مي کنيم

عرفه همان آينده ايست که به
خود وعده داده ايم



************************

جبل الرحمه همان جايي است که سالار شهيدان (عاشق و معشوق خدا) رو به کعبه
عرفات رااز اشک سيراب کرد
سپيدي اين کوه از خود نيست، شعاعی از نور آن
مناجات است

********************************

خدایا چگونه‌ دعوی‌ عزت‌ كنم‌ و حال‌ آن‌ كه‌ مرا (به‌
حكم‌ بندگی‌) در ذلت‌ نهاده‌ ای‌

و چگونه‌ دارای‌ عزت‌ نباشم‌ در صورتی‌ كه‌ نسبت‌
بندگی ‌به‌ تو دارم‌

*************************************

عرفه رایک بار بخوانید، عاشق می
شوید

*****************************************

اگربه فرض كه هيچ دليلي بر حقانيت و صلاحيت
امام حسين (ع) نباشد ,بعد آدم يك بار دعاي عرفه بخواند

مي شود به "حسين" ايمان نياورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ ديوانه اش نشود؟ آيا
چنين چيزي امكان دارد؟

“دکتر شريعتي”

**************************************************

اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاكَ كَانّى اَراكَ

خدايا چنان مرا ترسان خود كن كه گويا
مى بينمت

***********************

من آنم كه

  پيمان بستم و شكستم
بد عهدي كردم
و.............


....... و
اكنون باز گشته ام

باز آمده ام با كوله باري از گناه و اقرار به گناه
 

ای خدای عرفه
 


ای خدای عرفه
تو چقدر به من نزديكي با اين همه فاصله اي كه من از تو
گرفته ام


چگونه نا اميد باشم در حالي كه تو تنها اميد مني؟

*****************************************************

مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ اِلى دَليلٍ يَدُلُّ
عَليْكَ

کی پنهانی که نیاز به برهانی برای دلالت بر تو باشد

****************************************************

ليس لانفسکم ثمن الا الجنه فلا تبيعوها بغيرها

ارزش وجودي شما جز بهشت چيز ديگري نيست. پس خود را به غير از بهشت
نفروشيد.
"امام علي (علیه السلام)  "
 



نخستین نماز استاد ملحد آمریکایی
  • مربوط به موضوع » [Post_Cat_Title]

جفری لانگ که در خانواده‌ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده است، در 18 سالگی ملحد می‌شود. او بعدها از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه‌ای ترجمه شده از قرآن کریم هدیه گرفت و پس از سه سال مطالعه آن، اسلام آورد. به گزارش جهان به نقل از فارس، نماز جویبار پاکی، راه رسیدن به کمال، ستون نور، پیچک راه عاشق، نور الانوار، سیم وصل میان انسان و خدا، تسلی‌بخش دل‌های خسته، توانایی پرواز در آسمان معنویات، سرچشمه نیکی‌ها و جاری شدن زیبایی‌ها در جویبار عشق است، بر آن شدیم که زیبایی‌های نماز را در قالب داستان به تصویر بکشیم که بخش دوم آن در ادامه می‌آید: * داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ روزی که مسلمان شدم ،امام مسجد کتابچه‌ای درباره‌ چگونگی ادای نماز به من داد، ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند، همه به شدت اصرار می‌کردند که راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلاً آرام آرام پیش بری. پیش خودم گفتم: آیا نماز این‌قدر سخت است؟ ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنج‌گانه را به زودی شروع کنم، آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت‌های نماز را با خودم مرور می‌کردم و توی ذهنم تکرار می‌کردم، همین‌طور آیات قرآنی که باید می‌خواندم و هم‌چنین دعاها و اذکار واجب نماز را. از آن‌جایی که چیزهایی که باید می‌خواندم به عربی بود، باید آن‌ها را به عربی حفظ می‌کردم و معنی‌اش را هم به انگلیسی فرا می‌گرفتم، آن کتابچه را ساعت‌ها مطالعه کردم تا آن‌که احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم، ساعت پایانی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم. داخل دستشویی آن کتابچه را روبه‌روی خودم بر روی سنگ روشویی گذاشتم و صفحه‌ی چگونگی وضو را باز کردم، دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم، مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می‌دهد! وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در‌ حالی‌که آب از سر و صورت و دست و پاهام می‌چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند. وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود، ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته‌ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم، بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش‌هایم بالا بردم، طوری‌که لاله گوشم را لمس کردم. بعد با صدایی پایین الله‌اکبر گفتم، امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می‌کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم. ناگهان یادم آمد که پرده‌ها را نکشیده‌ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه‌ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد؟! نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آن‌جا نیست، وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده‌ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم، یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم: الله‌اکبر. با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی‌شد، به آرامی سوره‌ فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره‌ کوتاهی را به عربی خواندم، ولی فکر نمی‌کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می‌شنوید، متوجه می‌شد چه می‌گویم!!پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم، به ‌طوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست‌هایم را بر روی زانویم گذاشتم، احساس خجالت کردم، چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم، برای همین خوشحال بودم که تنها هستم. در همین حال که در رکوع بودم، عبارت «سبحان‌ ربی ‌العظیم وبحمده» را بارها تکرار کردم، پس از آن ایستادم و گفتم: سمع ‌الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد حس کردم قلبم به شدت می‌تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد، چون وقت سجده رسیده بود، در حالی‌که داشتم به محل سجده نگاه می‌کردم، سر جایم خشکم زد... جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می‌آمدم، ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم، نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی‌ام بر روی زمین کوچک کنم... به مانند بنده‌ای که در برابر سرورش کوچک می شود. احساس کردم پاهایم بسته شده‌اند و نمی‌توانند خم شوند، بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده‌ها و قهقهه‌های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی‌که در برابر آن‌ها تبدیل به یک احمق شده‌ام، نگاه می‌کنند، تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دل‌سوزی و تمسخر آن‌ها خواهم شد، انگار صدای آن‌ها را می‌شنیدم که می‌گویند: بیچاره جف! عرب‌ها در سانفرانسیسکو عقلش را گرفته‌اند! شروع کردم به دعا: خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم کمکم کن... نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم، الان روی دو زانوی خود نشسته بودم... سپس چند لحظه مردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم... ذهنم را از همه‌ افکار خالی کردم و گفتم: سبحان‌ ربی ‌الأعلی... الله‌ اکبر این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را هم‌چنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند. الله‌ اکبر و دوباره پیشانی‌ام را بر زمین گذاشتم. در حالی‌که نفس‌هایم به زمین برخورد می‌کرد، جمله‌ سبحان‌ ربی‌ الأعلی را خود به خود تکرار می‌کردم، مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم، الله اکبر برای رکعت دوم ایستادم، به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده، برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم، اما هر مرحله آسان‌تر از مرحله‌ قبل به نظر می‌رسید تا این‌که در آخرین سجده در آرامش تقریباً کاملی به سر می‌بردم. سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم، در حالی‌که در اوج بی حسی قرار داشتم، هم‌چنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم... خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن این‌قدر با خودم جنگیدم. در حالی‌که سرم را شرم‌آگین پایین انداخته بودم، به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می‌دانی من از جایی دور آمدم... هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلاً تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر‌ممکن است. موجی من را در بر گرفت که هیچ‌‌گونه نمی‌توانم وصفش کنم، جز این‌که آن حس به «سرما» شبیه، بود و حس کردم که از نقطه‌ای داخل سینه‌ام بیرون می‌تابد، چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم، حتی یادم هست که داشتم می‌لرزیدم، جز این‌که این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت، گو این‌که «رحمت» به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد. سپس بدون این‌که سببش را بدانم گریه کردم، اشک‌ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه‌ام به شدت بلند شد، هرچه گریه‌ام شدیدتر می‌شد حس می‌کردم که نیرویی خارق‌العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می‌گیرد، این گریه نه برای احساس گناه نبود... گر چه این گریه نیز شایسته من بود... و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوش‌حالی... مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره‌ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می‌ریزد. در حالی‌که این‌ها را می‌نویسم از خودم می‌پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست، مدتی همان‌گونه بر روی دو زانو و در حالی‌که به سوی زمین خم بودم و صورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می‌گریستم. وقتی در پایان، گریه‌ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم، آن تجربه به حدی غیر‌عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم، آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب‌تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم، اما مهم‌ترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم. قبل از این‌که از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم: «خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم!». * مطالعه سه سال بر روی قرآن، استاد آمریکایی را مسلمان کرد داستانی که خواندید، روایت اولین نماز دکتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است که برگرفته از کتاب «Even Angels Ask » (حتی فرشتگان نیز می‌پرسند) اثر اوست. جفری لانگ که در خانواده‌ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی ملحد می‌شود، وی از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه‌ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه‌ آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد. وی تاکنون چند کتاب درباره‌ تجربه ایمان خود نوشته که از این میان می‌توان به کتاب «نبرد برای ایمان» اشاره کرد.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران