نوشته شده توسط : baran20

خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست

از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم

دستی به سینه ی من ِ شوریده سر گذار

بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم 

زین موج اشک تفته و توفان آه سرد

ای دیده هوش دار که دریاست در دلم 

باری امید خویش به دلداری ام فرست

دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

*******



تاریخ انتشار : یکشنبه 08 آبان 1390 | ارسال نظر(0)
از غصه ی فراغت با که سخن توان گفت ؟ !جایی که بین یاران محرم مرا نباشد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران